تبليغاتX
صورتجلسه ی تنهایی خواب های تنظیم نشده

صورتجلسه ی تنهایی خواب های تنظیم نشده

شعر یاداشت و واگویه های تنهایی

تلخ می شوم
آنقدر که حضورم 
سرد می شود/
گیج می شوم
و ساده ترین شکل افکارم
مرگ می شود/
برهوت دست هایم
به زیر گودی چشم هایت
زخم می شود/
اشک های تو صادقانه ترین پیام 
به نابودی من است
تلخم مکن
گیجم مکن
برهوتم مکن
گریه مکن.
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:21  توسط حمید  | 

3 شعر تازه


سر می رود حوصله ام
از سر رفتن این همه نداشتن ها
و گرم نمی شود لحظه ای
در کور سوی امیدم خواب جوانه ای
بیرون باد می آید
و مجالم تا جای پای تو بیشتر نیست
کاش قبل رفتن 
حوصله ام را خاک میکردی.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

آی با تو هستم
ای دور از منو 
نزدیک به قلبم
شاهکار بودن را
در خواب های مشترک
تکرار بوسه ات باشد
تا قرنطینه باشم تا ابد
در انتظار تو......
خواب را آواز 
رویایت باش
تا مرگ.

*********************************

شب های مرا آرزوی تو
بر خواب می برد
دستهایم را خواهشی باش بر آستان دلتنگی 
تا مهیا کنم 
لحظه های مردن را...
آذر ماه بوی دلتنگی می دهد
لطفن تو تکرار کن 
سرانجام بی هم بودن را
شاید که جدایی را تکرار هرگز 
نباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 16:30  توسط حمید  | 


بوسه باران قطره های باران


زیر یکریز خواهش های من


تکرار واژه واژه ی شعر هایم بود


بر لب تو 


که آواز می داد به ابر های سترون


تا خواهش زمین را 


بار دیگر بارور سازد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:9  توسط حمید  | 

سایه سار ِ سایبان تو
ستیز ِ سبز ِ زندگی است با دلتنگی
دلتنگی مدام می خواهم
شاید به حریم امن تو
راه بیشتر باشد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 17:13  توسط حمید  | 

2

تمام شده است

و هر آنچه که روزی میخواستم

آن باشم

به رویای دیگران تبدیل شده.

تمام شد

و آرزوهایم را پایان آمد

آن زمان که خواب را

تفاوتی با بیداری نبود.

****************************

پیاده میروم سرزمینی را که زیسته ام

سرزمینی که هر روز

شیب بیشتر می شود

و قله نا پیدا تر

پیاده میروم همه راههای نرفته را

و چنان از نفس افتاده ام

که هر گام را

گام آخر می پندارم

پیاده میروم و تسلی میدهد گاهگاهی

دیدن تصویر تو هنگام رفتن

به راه های نرفته ی دیگر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:24  توسط حمید  | 

افکار


وقتی که چهار نعل می تازانی
عاشقانه به روی صفحه های زنگ بسته ی افکار من 
عاشقانه را تازیانه میکنم 
و تو از نفس می افتی 
وخسته گی هایت
مرهم دلتنگی می شود
افکار من لگد مال تو شده 
و جای پای تو را همه جای زندگیم پیدا میکنم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 2:11  توسط حمید  | 

نشانی و فاصله

نشانی


هر کس از ما به راهی می رفت

من به دنبال تو

او به دنبال آرزو

دیگری به دنبال خویش


او به آرزو رسید

دیگری خویشتن را یافت

ومن هنوز اندر پی تو

راه را نشانم بده 

عقب مانده ام از قافله.

*************

فاصله


فاصله از تو 

تا روز های دست من

شبهای دلتنگی ِ چشم های بی سوی من است

بخند 

بخند تا فاصله را 

از روی ناچاری

آغوش گسسته کنم.

تا در اطاقم 

که روزگار ِ تنهائیست

فاصله ای نباشد 

تا یادگاری

چهره ات 

در خاطرم 

بماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:46  توسط حمید  | 


آرزو را به تکرار آواز کرده ام
تا شاید فاجعه در راه نباشد
و با تو بودن را یارای 
خواب های خوب باشد

تاخیر همیشگی زمان
فاجعه را از مکانی به مکان دیگری برده است 
اما هنوز از یک جنس است 
تنها شکل خوابش تغییر کرده است
آن زمان خواب را با تو بودن بود
این زمان
بی خوابی را با تو بودن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 23:3  توسط حمید  | 

داستان ِراست ها 

بر سر دست مانده است

و دروغ به تیراژ هزار اندر هزار 

به انتشار چند نوبته می رسد

***

دلم برایت تنگ می شود و به دروغ نهیب می زنم که این بهانه و عادت است

دلم برایت تنگ می شود و می گویم به همان عادت ...راضیم

دلم برایت تنگ می شود و کوچه ها هم نامی از علی ندارند و تمام گردش به چپ ها ورود ممنوع است

دلم برایت تنگ می شود و آنقدر می نوشم که هق هق شبانه ام آوای نام توست زیر خیسی بالشم

دلم برای تو تنگ می شود و آرزوی بوسیدن دست هایت به زیر خواب مبل های کهنه مان جا مانده

بی خیال دلتنگی من .........آیا تو هم دلت تنگ می شود برای من....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 16:48  توسط حمید  | 

از زخم دستهای یاریگر توان شنفتن و دیدنم مانده

اما چه دیدنی که جز نقاشی یاران قدیمی تصویری نیست

تصویر دوستانی دست در گردن هم و دوستانی شانه به شانه هم و جیبهایی پر از کلوچه و زخم و نیرنگ و نردبانی برفراز تا پا بر گرده ی یکدیگر گذارند و بالا تر روندو بالا تر روند و باز هم بالا تر روندو آنقدر بالا بروند که شاعربخواند : ناکس کس نمی گردد از این بالا نشستن ها.....

و من از این پایین  زمزمه کنم که چنین مگو که چنین ام و چنانم که روزی چنین نبودید و چنین نیز نخواهید ماند

و چه شنیدنی که هیچ نیست جز نجوای عاشقانه یارانی زیبا در آغوش دیگری....

و دلگیرانه دلم می سوزد برایت چر که نه آنقدر ارزش داشتی که خیانت کنم تو را  و نه آنقدر بالا رفته ای که بخواهم سر بلند کنم ..............

اما می گذرد همه چیز فراموش میشود همه چیز... حتی جای پای تو بر پشت  من...

اما تنها یک نفرفراموش نمی کند و آن هم تویی ...

شخص شخیص  خودت

*********************************************************************8



حسرت هر آوای تو را 

در خیالی خام

به آغوش دیده می کشانم

دست در حلقه ی زانو

به کناری دور از تو 

محو در یاد تو

بوسه باران می شود افکار ِسرشار تو

باد را آواز نیست

برای چشم های تو

ترانه خوان بی سرزمینِ لبهای تو خواهم شد

آوازت را در گوش من نجوا کن

تا آرزو های دور دستم را

باد و ماه در گوش تو زمزمه کنند.

**********************************************


در حصار سرد و تن سوز درختان پاییزی

کاش تو را یارای من باشد

و ناقوس کلیسا ی تن ها ی تنها

بی آوازی

در سکوت باکره گی تو

مرا آواز با تو بودن باشد

درخت را خانه ای باشد کنار 

ستاره باران لبخند تو ومن خاموش باشم

همیشه و برای تو همیشه

انجماد ساقه های دست هایم 

اشارت اشک های شبه ناک تو باشد

و خاک مامن بی پروای پذیرنده ی دوست داشتن های من ،


بوسه بر بوسه ی من ، هم آواز برگ های تو باشد

هماهنگ آفتاب گیری ِنهال های تو 

جوانه هایت را در خاک من بکار

آنچنانکه بکارتت را به دست های کاشته در خیسی چشم هایم سپرده ای و کاشته ای

دوستت دارم در خیال بی خیال سرد برگ های پاییزی

مسیح روح انگیز من

انجماد افکار بی تو بودن را

جانی ببخش از خاطره ی بودنت

و تنگنای آغوش سترگ و خواب ناکت،


دوستت دارم همچون رستن برگ برگ

 هر سرو آزاد

در آغوش زمستان.

***************************************************************

این گونه بی هوده گی ام را 

   به ر خ مکش

 می دانی که دست بسته ام و بی چاره و افتاده از پا

پس دست هایم را دراز تر مکن از پایم

          که همینگونه الاغی در حرکت دوارم با چشم های بسته،   تو ریشخندم مکن.


بی هوده ام من و تو تنها بر زورق خویش

آب بر سر من می فشانی

و تخت گاز  از روی تخت خواب من می گذری تا حس خوب نابودی بگیرد 

اجناس کهنه و آشفته ی بازارمان

اما

اینگونه که تو به فریب جهان رفته ای 

شاید گوش هایم را به چراغ راهنما بیاویزم

و لنگ به لنگ در های همسایه باز کنم

و چار راه باز کنم سرم را و سبز و زرد و قرمز کنم کونم را

و بی هوده بخندم و بگویم و بگویم و بگویم

شاید که تو  دیگر اینگونه بی هوده گی مرا به روی من نیاوری . 


برای وقتی که خوب نیستی و من حماقتی بیش نیستم برای تو


***********************************************************



ایستاده ام  به آستان بی حضور شکوهمند تو

و ایثار می کنم

لحظه های تنهایی  خواب های

بی لذت پاییزی تو را .

کوبه ای به من ببند

دیوانه وار بر من بکوب

و خواهش های دوست داشتنی من را 

خود را 

     تو را 

 به آستانه ی بی حضورت 

                  بگذار

ایثار کن با من بودن را

   تا به تکرار صدا های در های قدیمی

    هر لحظه خواب دست های تو باشم 

ساده

    ساده 

 و بی ایثار  .

****************************************************

تنها مدارا می کنی 

دنیا عجب جایی شده...

 دنیایی این روزا ی من  درست مثل یه تن پوش می مونه که از هر طرف که  بپوشی چیزی به جز تعجب 

بزرگ روی اون نیست

یه تعجب از این اینکه  چرا آدما اونجور که تصور می کنی نیستن و تو باید یه گوشه بگیری بتمرگی

و با یه دهن باز نگاه کنی تمام رفتار هایی که بعید می دونستی  از این ادما سر بزنه

وباز یه گوشه بشینی و به تن پوشه نگاه کنی که هر کس یه خط یادگاری روش نوشتو حالا داره 

درست عکس اون عمل می کنه... ...

اما تنها امیدواریم اینه که به خودم می گم :

بی خیال تو خودت باش و مواظب باش و تو واسه خودت سعی کن خودت باشی

و  به قول معروف«تق تو در نیاد»


اینجا یکی از حس شب  احساس وحشت میکنه

هر روز  از حس سقوط با کوه صحبت می کنه...

***************************************************


خوشه خوشه گندم می دهد

گندمزار خنده هایت

که خسته می کند مرا

در 

آفتاب تند

و دویدن های بی بوسه

....بگذار

بگذار زیر گندمزار بخوابم

تا برای آبیاری دست هایت

که در گودی چشمانم کاشته ای

.صادقانه سادگی کنم

فقط قدری بخند

تا خوشه ای بوسه

در غبار جاده ها

. برایت به یادگار بگذارم.

 **************************************************


شانه هایت


شانه هایت را آرامتر زیر خواب من بگذار

تا خیسی لباسهایت

رنگ ریحان ِ نان و کباب 

خاطره ها را

با بوی پریود مغز خونینم

آغشته نکند

 و ساعت خواب دار تنم

هر روز توانایی بوسیدن

سینه بندت را از دست ندهد

تکرار واژه واژه ی سرب دار حضورت در حروفچینی

داستان صفر و یک وار تو

در پاورقی روزنامه چاپ 

نشده است

.... می بندم خواب هایم را 

به شانه های تو 

وبوی سینه هایت را همراه نم دارچین

 در برگ برگ روزنامه ام 

خواب می بینم

بیا آهسته تر رویم

این بار 

شانه های من 

     برای تو  .

(((( برای تو که این روز ها خوب نیستی))))

*********************************************


بگو... هر چه می خواهی بگو ... چرا که سکوت من 

همه را به درستی تو رهنمون می سازد

من هنوز یک ساکت سر به زیر مغمومم و تو آنقدر گویا هستی

که روزی خواهد رسیدتا قیمت فروش مرا زمزمه کنی

راستی ....آی  با تو هستم ......حال که نیستم و تو تنها متکلم وحده 

آنقدر بگو که روزی شاید نزدیک یقین گردد

اما 

بدان که حرکت دنیای من بر مدار زندگیه تو نمی گردد

دنیای من گردابی است که  تنها دروغ را می رباید و  

آخر قصه تنها  می خوابد

سرکش نبودم و نیستم  حتی جرآتش راندارم 

حتی زمانی که یارانم جان دادند بز دل بودم اما اینک

تنها سخن می گویم چرا که خدا گونه خود را به مسخ کشیده ام پیش از آنکه تو چیزی چون تفاله ی 

زندگی  ات بر زبانت جاری سازی

تا کنون من سکوت کرده ام و باز هم تو سخن بگو چرا که مقدار هر کسی به سخن اوست 

من سکوت میکنم یعنی که هیچم اما تو سخن بگو که مقدار ارزش توست

....

راستی آیا شبی از این شبهای امروز تو را خوابی هست 

برای آخرین بار می گویم

شب بخیر و لطفن دهان ببند

******************************************************************


شروع می کنی شطرنجی را

با خانه های سفید و سیاه

سیاه گودال است و سفید هیچ مفهومی ندارد

شاه با اولین حرکت به گودال سیاه می افتد

سفیدی رنگ می بازد

و دندان عقلم درد می گیرد

سربازان پیاده هنوز هیچ جا نرفته اند

و سواران اسبهایشان چوبی است

وزیر خیانت میکند

در قلعه میگشاید....

و سفیدی رنگ می بازد

خون همه جا را میگیرد

وزیر اینبار بی رخ و بی فیل

سرخ سرخ

سر بیرون می آورد

و شاه در گودالی سیاه 

دندان عقلش درد می گیرد .

*************************************************

((((تعبییر )))

به هر سو که می نگرم

 دست های توست

  که تکان می دهد  و می سازد

رویای مرا...

ای کاش  رویای بعد تعبییر بودی

خواب به پیوند اقاقیها  می بندی

و تکرار  یک بند خواهش برگ را

 در نجوای بی کران گل ها معنی تازه می دهی

بگذار با تو بمانم

 تا خواب هایم را تعبییر تازه کنم

بگذار  با تو بمانم تا صدایم را هم آواز

    گنجشک های بهاری درخت تو کنم.

بگذار           

            بگذار...

                      با تو بمانم .

***************************************************


دست که می کشی

حرارت گل های سرخ شعمدانی

به تنم می رسد

آفتابگردان چشم های تو می شوم

تشنج تاریک دست من

هدیه ی بوسه های  توست.

تکرار کن

در تنت تکرار کن دوستت دارم های مرا

تا آرام بخوابم کنار تو    .


*************************************************

هیچ وقت فکر نمی کردم

اینگونه دشوار باشد

                         دوست داشتن تو

و فکر می کنم بهترین کار همین باشد:

نیمروز بهار

             سیگار و شعرو خیال و...

  دوست داشتن تو . 

***************************************

دوستت دارم

در پستوی پنهان ِ پیچیده در خاطره

دوستت دارم

در نوازش ِ برگ برگ ِ سنگنای ِ زخمی گل

دوستت دارم  در خواهش و التماس

                                          و تن

               و تن تب کرده در اوج هر صدا

دوستت دارم

به پیغام رسو لان سر شکسته .

و کاش  در آرزویی

             بیشتر می توانستم دوستت بدارم

و ای کاش بیشتر از آرزویم بودی

   چرا که خواهش ِ ژرفنای ِخواستن ِ نگاه من

در یک کلام و یک نگاه و یک روزن

تو بودی و

          تو هستی

 تو  .... تو  معشوق پنهانی ِ رویای بی بدیل ِخواهش های من .

:)

******************************************


می جوید دست هایم فاصله های بین ِمن و تو را

و لبانم به خاک می افتد

این همه دوری ِ چشم های به راه مانده را

نوازشی باید.

پاسخی بده ...

  پاسخی از آن جزیره ی دور افتاده در خاک

و من را مرحمتی تازه بده

تن من را صدا بزن

دستهایم کنجکاو دست های تو ست

و چشم هایم منتظر رحمت بوسه های توست

و لبانم

لبانم به خاک افتاده است... .

بوسه ای بر خاک بزن

خاک امانتدار خوبیست

عطر نگاهت همیشه  می ماند

 ...و من تو را خواهم یافت  .

*****************************************



به آغوش می کشی مرا 

           و آنقدر هذیان می گویم

که خواب همسایگان را آشفته می کنم

در انتظار لحظه ای 

   که شاید همسایه خواب باشد 

         بوسه ای بدهکار تو خواهم ماند

دستانت را حلقه کن به من 

  که خواب را پاداشی 

                    بهتر از این 

                                نمی پاید

و بوسه

       افکاری است

که هذیان های مرا آشکار کرده است

به آغوش بکش مرا

############################

اشک


آنگاه که اشک 

سخن های تو می شود

و هق هق تو

پتک های آوارگیم

ریزش لحظه لحظه ی من را 

                                 میبینم

                               از درون به درون

                                    و کفش هایم سنگین می شود

وقتی که اشک

 سخن های تو می شود

           تنم زخم آلود 

سیم های خاردار رابطه می شود

آنگاه که اشک مجالت نمی دهد

کاش شانه ام به زیر دست های تو 

                                     خیس و ترد

                                       استوار مانده باشد

اما دریغ که دست بسته ام به زیر آوار اشک های تو

#######################

ادامه:


  ... و همچنان پای فشرده

                 ادامه میدهی

               این راه را 

                     و این تکرار نا هماهنگ را

ادامه میدهی و نمی بینی

دست های من که دراز شده

چشم های من که به انتظار مانده

 ادامه می دهی و نمی بینی

 فراخی سینه ام 

و حرکت هماهمگ لبانم را

ادامه می دهی و این تکرار نا هماهنگ

همچنان دور میکند تو را از من .

*********************************************


...

می شود خندید

آن زمان که بغض

می فشارد گلویم را

عجب دنیائیست  .

********************************

  به هیچ پنداشتمت

          تو هم به هیچ بگیر همه پنداشته هایم را...

*****************************************************


      (((رها)))

چرا رهایم نمیکند

این دستهایی که رها کرده ام
و حسرت آغوش بی دست دختری
در خنکای خوابهای باغ انگور

************************************

((((قهر))))

به آبی روبرو که آخرش تصادم است
به سفیدی ی پشت سر که آغازش منم
قسم
به هیچ میرسانم همه عقربه ها را
...اگر که پر کرده باشد
همه طلاطم لحظه ها


*********************************************

(((بدون نام)))

آمپی سیلین

یا پنی سیلین

فرقی نمی کند

با لیوانی آب برایم بیاور

عفونت بوسه هایم همه جا پخش شده است .

*************************************

آرامتر بخواب

     پلکهایت کمی سنگین است .


**********************************

                        (((....)))


آهسته تر

کمی آهسته تر

اوقات فراقت دلم

بطالت قدم های توست

فقط کمی آهسته تر.


*********************************

                      (((معشوق من)))

تاریکی را می خواند

                    برای شرم

و هدیه می دهد

   تابستان داغ مرداد را

و ناشیانه

   شخم میزند شیار شیار

            تنهایی تنم را

شاید بروید ساقه ای                         که سالهاست

روی تنم گم شده

-- ساقه ای که به یادگار مادرم

 به ارث برد از پدر--

و تمام خاطرات کودکیم را

 امید جوانه بود

شور شادی شبنم وارش

می بارد به روی من

و خستگی و نشئگی

                روزهای تب دار

                             نم بر میدارد

و سردت می شود

آدم برفی هم که باشی سردت می شود

وقتی که نگاه از تو برمی گیرد.


****************************************

در این پایان

که موج میزند هستی

تو نیستی کنون

نه من هستم

 و فکر می کنم هنوز

که آغاز از کجا بودست.

********************************************

پیاده می روم

تمام پیاده رو های دنیا را

بی خط و خط کشی

شاید که صبح گاهی

               بی هیچ انتظاری

 در تقاطع خیابان های ناشناس

      به صورت تصادفی

              دیدمت به سادگی

که راه می روی     پیاده رو های دنیا را....  .

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:17 توسط حمید| يک نظر

....

در گوشه ای پاییزی

نیمکتی هست

که هر روز

خستگی اش را

به همراه انتظار اش و امید

به روی تن من میفشارد

نیمکتی هست که هر روز

دست در گردن هم می کنیم

و هر روز

تنهایی تن هایمان را

با هم قسمت میکنیم .

***********************


  در  آفتاب زمستانی

            در هیات سایه ای

مرگ را  

به تجربه خوانده ام

            چرا که حماقتی شده بودم

هراسناک

کنار برف باران تو

در کوچه ی سیزده /

... اینجا زمستان است

لطفن. . .

تو سرد نباش  . 

######################

ساکتانه ترین حس غربت دستانم را

به خنده های کودکانه ات

می بخشم

مهربان باش.

#################################

نشئگی سیب های کال دهانت

روزهاست

که طعم دهانم را

تلخ نمی کند.

گویا رسیده است... .

###########################

با من که باشی

انگور وار شراب خواهم شد

          این بوته ی کوچک را

           آبیاری کن.

#######################

باد های شرقی دلم

طوفان است و گرد باد است

در دلتنگی روز هایم

اخم نکن.

############################

هراسناکی دست هایم

در کشاکش خنده های تو

طعم گس و تلخ ترس می دهد

...شیرین تر است

     بوسیدن دست هایت

با طعم ترس.

#######################

...

تراژدی غمگینی ست
وقتی که فکر میکنی 
حکایت رنگ ها در تو ظهور کرده است

به همه رنگ در آمدی و
...رنگی برای تو نیست .

***************************************

حریر

 

رقص تناز

     باد

    در پارچه ی حریر

پیچ و تاب دست من

 در التماس   هر نوازش... ...ا

 

و بوسیدن جای پای باد

 

                              آه  

چه می چسبد خواب

.وقت خستگی باد

**********************************


 

تداوم خواب های من

به زیر ناقوس بیداری

     حکایتی ست بیگانه

تکذیب میکنم

لحظه لحظه بی تو بودن را

اگر که محسوب عمر  باشد

من کودکی شیر خواره ام

              بگذار تا باز هم بخوابم.

 

 ************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 22:13  توسط حمید  | 

عجب...


...

می شود خندید

آن زمان که بغض

می فشارد گلویم را

عجب دنیائیست  .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 23:17  توسط حمید  | 

دو شعر جدید رها و قهر

      (((رها)))

چرا رهایم نمیکند

این دستهایی که رها کرده ام
و حسرت آغوش بی دست دختری
در خنکای خوابهای باغ انگور

************************************

((((قهر))))

به آبی روبرو که آخرش تصادم است
به سفیدی ی پشت سر که آغازش منم
قسم
به هیچ میرسانم همه عقربه ها را
...اگر که پر کرده باشد
همه طلاطم لحظه ها




+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 22:27  توسط حمید  | 

دو شعر: آغوش و خنده

                   ((((آغوش))))

در این ادامه

       که پخش میکنی همه عطر تنت

چیست که می بوسم و می بویم

              تکه تکه خاطره های تنت...؟

باز کن دوباره آغوشت

                که هیچ به هیچ

                                   نمی ارزد

همیشه عطر آغوشت .


........................................................................

                   ((( خنده)))

در این آسمانی که گاهی آبی ست

و این پنجره ای که هنوز

                  گاهی باز می شود

       از برای چه هنوز

خنده ای به وسعت پنجره ام

به رنگ آبییه آسمان

نزده ام...؟    .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:21  توسط حمید  | 

گیج

کاش کتابی بودم

پر از کلمات و بی معنی

- مثل امروزم-

به آغوش می گرفتی مرا...

گیج می شدی

از این همه کلمه

و چشم های من بی هیچ شرم

از لذت این چهر ه ی تو

به خواب می رفت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 16:21  توسط حمید  | 

خواب تو

به انتهای هر نگاه

بدون هیچ صدا و هر صدا

خواب به پنجره

     پنجره به آسمان

 ماه به میهمانی دلم

     به میزبانی تو است

دریچه باز کن

  که خواب,خواب می برد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 0:29  توسط حمید  | 

دلتنگی

دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:53  توسط حمید  | 

واپسین سفر



فکر کن

  وفکر کن به انحنای  دایره ی پوسیده زندگی

       و سفر خطی عرض در عرض

                                             بی طول و بی ارتفاع

                                          خوابیده به روی حجم خستگی

و فکر کن که من    همان من ِدیروزم

                 بی هیچ گردشی و بی هیچ سفری

من همین منِ امروزم

                    بی هیچ طول و بی هیچ ارتفاع

و فکر کن که من   ... من همین منِ فردا هستم

در این دایره ی دوار

     که می دود به دور خویش

                       از بیرون به درون

و فکر کن من همین هستم

ریزش یکریز صدا در سیمهای خار دار تنم

فکر کن

          به واپسین سفر من

             در آنجا که هنوز هم من هستم

بی تکرار و بی تکرار .


برای یک دوست

***********************************************


خالق خواب های تو بودن خوب است

اما چه حیف

که سالهاست خواب ندیده ای

در خمیازه ی عصرانه ی امروزت

سیبی بچین

شاید که شکوفه کند 

باغ سیب دامنت .


برای نیکو


+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 22:22  توسط حمید  | 

لحظه ها و واژه ها

به تو فکر می کنم     به اسارت لباسهایت  و حجم خالی دستانم.

**************************

**************************

در مدار چرخش آسمان بر ذهن تو   آرزویم حکایت شانه ای  بیش نیست.

**************************

**************************

انتظار من به هیچ    اطاق من به انتظار توست  بیا بیا که باغچه دلتنگ توست.

*************************

*************************

چتری بی روزن از موهایت بباف     می خواهم خواب هایت را بسازم.

************************

************************

می خواهم آبی آسمان را در چشمان تو شنا کنم   چشمانت را محیا ساز.

************************

************************

دلتنگم از دلگیری این حجم بی هوده در تنم.

***********************

***********************

دیگر هیچ به هیچ

بازی مساوی تمام شد

اما هنوز طعم ٍ گس ٍ تلخ ٍباخت می دهد دلم.

***********************

***********************

گم می کند   گم می شود  شانه در زلف تو    راهی بجو... .

 

   

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 18:55  توسط حمید  | 

چند شعر تازه

  (((ماه گرفتگی)))

پستان ماه    پر ز شیر

جرئه ای بنوش

همخوابه ی ستاره ها

               خواب ماه را ببین...

ماه گرفتگی شداست

تمام زندگی من.

 

***************

           (((به من نگاه کن)))

دو ستاره ی مروارید مزاج

           نشسته بر سینه ی آسمان

در این کمین عاشقانه

به آسمان زلف تو

چشم بر ستاره ها  و لب

 به جام زهر نشان تو

می دوزم و می نوشم

افسون شده آغاز می کنیم

تن ها به تن ها

ریشه می دوانیم

دست در دست

جوانه می زنیم

به من نگاه کن...

ساعتی بخر

برای صبح

و آتشی برای لای لای نیمه شب چوب

و خرج کن تنت را

                 میان گاهواره ام

در نهایت سفر    به ایستگاه آخر

باز همان شود:

آسمان زلف تو      ستاره ای و جام زهر

به من نگاه کن

ببین به روی این تنم

جوانه های دست تو

به من نگاه کن.

 

*************

     (((  ...  )))

آسمانی که تو می سازی

چتری ست از هیاهوی بی صدای مهربانی

مهربانی کن

مهربانی کن که موج موج دریا

شانه می کند آبی آسمان را

در سیاهی موهای تو

مهر بانی را با تنم قسمت کن

سادگی را با دلم قسمت کن

این جا هرم شرجی تو است

مرا غرق در موج دریا کن

به سادگی

     به شرم

           به آهستگی قسمت کن

مهربانی را

میان این تنم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 15:41  توسط حمید  | 

نگاه کن مرا

      نگاه کن مرا

به سرقت آمدم  به خانه ات

      جستجوی من به هیچ......

         خواب تو به تاراج می برم

نگاه کن مرا

التماس می کند تنت

        برای جرئه ای به خواب

من به سرقت آمدم     به خانه ات

نگاه کن مرا  .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:21  توسط حمید  | 

تنها می گذاری مرا

دراین ته مانده سر کشیده ی قهوه ات

پیچ و خم

        خم وپیچ

تنها می گذاری مرا

 گودی چشمانم

           جای فنجان توست

قهوای دیگر بنوش

خانه ام پر است از فنجان های تو

زیباست این بازی

قهوه ای دیگر بنوش

 اشتیاق تو

          سر می کشد هر فنجان را

زندگی میکنم من

هر ته مانده ی تو را

و هر فنجانت را.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:18  توسط حمید  | 

این شعر رو روزای بی حوصلگی واسه خودم دوره میکنم 


تازگی کفشهایت مبارک

.....

رد صبح به دلم نمی رسد

و کف کفشهایم سوراخ است

آوازهای تنهاییت را دوره نکن

جوراب  تمیزم مال تو

سر نخی از رد  روز به من بده...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 0:4  توسط حمید  | 

خواب خواب هایت


دامن دامن خواب می چینی برایم

اما کودکانه به خواب می روی

رویای گنگ تو را من

                     به خواب دیده ام

بخواب که چشم های تو

                     روشنی  است

 وقتی که دستهایت را به صبح دراز  می کنی

تختی   برای ناقوس ها بیار

               خواب تو زیباست

چشم که باز می کنی

                     به صبح  می ماند

                                  به صبح بی غروب

چشم باز نکن

           بگذار در سیاهی  سایه های سرد این شب

       به تما شای خواب های تو بنشینم

تو خواب می بینی :

در انتهای راهروی چوبی

به روی نرده های چوبی

                          من جان سپرده ام...

اما تو خواب میبینی

          و من به تما شای خواب های تو خوابیده ام

دریا آ رام و رام است

چشم هایت را باز کن

   موج دریا در انتظار صبح بی غروب توست.


******************************


                                 ((('گلهای دامنت)))

گلهای دامن گلدارت  خشک شده اند

گلهای دامنت را

                    لای کتابهایم می گذارم

خواندن فراموشم می شود.

**********

              (((بدون عنوان)))

دلم به باد  می ماند

نه آرامی

 نه قراری

چشم به باد می دوزم

هیچ نمی بینم       هیچ نمی فهمم .

***********

                         (((نشانی)))

دست در دست این نگاه ها

        راه به راه این دست ها

 نشانی آشنا مجو

                من گم گشته ام .

************

دستانم

بوی فرشهای کهنه  می دهد

بوی خاک

دستانم

خانه تکانی عید می خواهد.

..........

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 14:59  توسط حمید  | 

زندگی تلخ



تلخم میکند تلخی این سیگار

تلخ همچون این شعر حمید مصدق که میگه:

چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

تلخ بودم وتلخ تر میشوم

بی سپیدی بی شیرینی    بی شیر و بی شکر

تلخ می شوم همچون عصر های جمعه

تلخ می شوم مثل آدم برفی زیر آفتاب

تلخ می شوم مثل ته دیگ سوخته غذای خوابگاه

تلخ می شوم مثل خاطرات دوردست مادر بزرگ

تلخ می شوم همچون سپیدی موی مادرم

تلخ می شوم مثل خند های هر روزه ی هممون

تلخ می شوم مثل تلخی تریااک

تلخ می شوم همچون آهنگ فرهاد

جمعه ها خون جای بارون می باره

تلخ می شوم وتلخ تر می شوم

برای تلخی روزهای از دست رفته

تلخ هستم و گویا هیچ چیز مزه این زندگی را عوض نمی کنه

تلخ درست مثل خود  خود مزه ی سیگار بعد قهوه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 23:25  توسط حمید  | 

دل نوشته



یه روزی بوده ویه روزگاری که می گفتن یه جهان بود و یه جهان پهلوان

یه روز تو میدون کشتی گرفته یه دستی از مردونگی و آدمیت کم نداشته

اما چرا من تو کشتی روزگار جفت دستم و بستن و سه نفری ریختن رو سرم

مگه آدم نبودن مگه مردونگی نداشتن؟ گفتم ریختن رو سرم  یاد زلزله افتادم

یاد آوار یاد ویرونی و خرابی   یاد بی سامونی و بی مکانی.....

یاد حافظ افتادم اما خوب اونم مادرش به خطا رفته و می گه :

((( با این درد اگر در بند درمانند درمانند))) آخ که نه دردم به آدمیزاد برده

نه درمو نم  وای که یه روزی پیر سفید موی طوس گفته بود: کسی راز مرا

داند که از این رو به آن رویم بگرداند.     از این رو به اون رو گردیدم و  باز همان :  

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

از این رو به اون رو شدنم هم به آدم نبرده گویا هیچ چیز هیچ کس دیگه به آدم نمیره

که مشیری گفته

((( آدمیت مرده بود گر چه آدم زنده بود)))).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 0:47  توسط حمید  | 

خواب های آشفته




یکهو که دلم گرفت       هوای تنهایی تنهایی هام زد به سرم

بارون نبود تو نبودی   چشمای خیستم نبود   من بودم   و ساده بودم

ساده بودم که دلم بیشتر هوایی شد      هوایی ساده ی تنهایی هام 

یاد اون روزا که تو دلم خالی بود   خالی خالی مثل جغرافی بی منت دلم

بوی بارون اومد     بوی خاک خیس نم زده......

گونه هام خیس شدن    نمی دونم بارون بود یا اشک

بارون که بی دلیل بود     اما اشک من.....

......

دلم تنگ شد واسه شیهه اسب    اسب بال دار تک شاخ

 با خودم بلند گفتم تو  که اسب بال دار تک شاخ ندیدی تا حالا

راستی

چرا من دلم تنگ میشه واسه اون چیزی که ندیدم؟

بوی دریا اومد     صدا ی موج اومد   اما من تو کویر خشک بی آب و علف بودم

.......

گونه هام خیس شدن    نمی دونم بارون بود یا اشک

بارون که بی دلیل بود     اما اشک من.....

......

دلم واسه خودم تنگ شده  .


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:47  توسط حمید  | 

چرا  تو را صرف کرد؟

چرا تو را مفعول  فاعل فعلهای آخرین کرد؟

چرا تو صرف شدی ؟

چرا تو نحو شدی؟

چرا تو مفعول بی فعل امروز شدی  ؟؟؟


تقدیم به یکی از کثیف ترین ذات بشری که تا به امروز شناختم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 17:10  توسط حمید  | 

 


دستور زبان

            فعل قصه های گذشته ام کرد

    فاعل قصه های پیر بودم

          لیک      مفعول امروزیم کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 17:3  توسط حمید  | 




 سرد که می شوی

                برف می بارد

                                  چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 17:0  توسط حمید  | 

مدتیه حالم زیاد خوب نیست و یکی از دوستام این شعرو واسم گفته:



سرمه سیاهت را پخش که میکنی

              دامنم پر از هوای سیب میشود

آدم نمی شوی!

باز خالق خوابهای گنگم شدی؟


منم در جوابش گفتم که:



پنجره به پنجره ام میبندی

 و پخش میکنی همه پندارهای شبانه را

پیچک پندار پنهانیت می شوم

پای پایداری تنهاییم بایست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 14:21  توسط حمید  |